آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

اشتیاق به عکس انداختن

خیلی جالبه قبلا هر موقع می خواستیم از آیلا فیلم یا عکسی بگیریم مخالفت می کرد اما به تازگی خیلی علاقه مند شده و گاهی که خودش در حال یک بازی هست میگه بیا فیلم بردار یا عکس بگیر این عکسها هم نمونه ای هست که روز پنج شنبه من و آیلایی به مهمونی می رفتیم و منتظر ماماما بودیم که خانم گلم تقاضای عکس انداختن کرد تازه فسقلی علاوه بر تقاضا برا عکس درخواست رانندگی آروم هم از بنده داشتند  من هم اطاعت امر کردم چه می خنده اون بالا چه خبره ...
27 آذر 1391

حوله حمام

بالاخره بعد از مدتی تاخیر حوله پالتویی برای فسقلی خریدیم . با چه ذوقی از آقای فروشنده گرفت و تمام طول راه رو هم خودش برداشته بود . تازه شب هم می گفت بریم حموم . من هم سریع شستمش تا آماده پوشیدن بشه این هم مدارکش.تازه آیلا خیلی با علاقه مکرر می گفت از من عکس بگیر عکس بگیر زلفهاشو ببین چه رو صورتش ریخته وای وای چه ژستی مثل پهلوونا شدی مثلا جلو دوربین لبخند می زنه وروجک وای وای خانمی این کار رو نکن زشته  ( این عادت رو هم جدیدا یاد گرفته ) ...
26 آذر 1391

کلاه وشال گردن

این کلاه بامزه رو خاله حسنا جون برا آیلا فرستاده بود من هم بالاخره همت کردم و یک شال گردن براش بافتم تا یک ست کامل بشه مرسی خاله حسنا جون ...
18 آذر 1391

بیست و شش ماهگی

خانم گلی مامان قدم به بیست و شش ماهگی گذاشت    مبارک   دخملی ما حسابی بزرگ شده ، خوب حرف می زنه ، دستور صادر می کنه، بهانه الکی می گیره ، شیطونی می کنه ، خیلی درونگراست . عشق سی دی های شاد و رقصیدنه حتی واسه گلای من هم می رقصه ، با لباس پوشیدن میونه خوبی نداره ، عاشقه ددره ، نیم ساعت مسواک می زنه ، عاشق کتابه البته گاهی همراه با کمی خشونت منجر به پاره شدن ، بد غذاست ولی عاشق میوه ، گاهی وسایلشو جمع می کنه ، عاشق وسایل آشپزخونه، اصلا دوست نداره موهاشو شونه کنیم ولی دیشب دیدم موقع مسواک زدن برسشم آورده به آب می زنه و موهاشو شونه می کنه .... خلاصه در یک کلام عشق من و بابایی   ...
18 آذر 1391

اولین رویای کودکانه

جمعه 10/9/91 حدود ساعت 8 صبح بود که آیلایی به شدت گریه می کرد بابایی به سراغش رفته و دیده بود خانمی تو خواب گریه می کنه بعد از بیدار شدن پرسیده بود چرا گریه می کنی ؟که آیلا گفته بود دو تا قوقولی پوفی می خوردند که یک دفعه اومده بودن پیش من و من هم ترسیدم و گریه کردم. الهی قربون اون دل کوچیک دخملی خودم بشم که بااومدن دو تا قوقولی ترسده .مامانی نترس دنیا چیزهای خیلی ترسنک تری از قوقولی داره . خدا خودش باید حافظ باشه. ...
11 آذر 1391

خمیر بازی و لباسهای رنگ به رنگ

این نازدونه ما تازگی ها علاقه شدید به خمیر بازی پیدا کرده و من هم از ترس اینکه مبادا خانمی خمیر ها رو بخوره با آب و آرد براش خمیر درست کردم تا به این شکل آرزو به دل نمونه   تو این عکس هم خانمی خودش انواع اقسام لباسهاشو رو هم پوشیده و من هم این مدلی عکس گرفتم نازنينم الهی  هیچ وقت سرت به زمین نباشه ...
7 آذر 1391

آیلای موتورسوار

دخملی مامان عشق به رانندگی داره و بابایی هم به همین خاطر خانمی رو سوار موتور عمو محمد کرده تا خانمی حسابی کیف کنه حتی یک لحظه هم مدارکش رو از خودش دور نمی کنه   فکر کنم خوش دست باشه اوه می خوام موتور سواری با چشم بسته رو هم امتحان کنم خوب حالا وقت لالا شد ( مثل شلمان )کمی بخوابم . ...
7 آذر 1391
1